لورا
پروانه ای که به ندای روحش پاسخ گفت


  • سلام لورا
سلام. چه عجب! آقا حمید گل!
  • ای بابا دست رو دلم نزار لورا. اومدم چند کلمه باهات حرف بزنم.
در مورد جریان امشب؟
  • آره. به نظر تو من چیکار باید میکردم که نکردم؟ به نظر تو مقصر کی بوده؟
نمیدونم حمید جان. ظاهرا که تو مقصر نیستی و اگه اونجوری باشه که معلومه، واقعا کار خیلی زشتیو اونا مرتکب شدن.
  • آخه نمیدنم لورا من چی کم گذاشتم آخه؟ چرا همچین کاری باید بکنه؟
حمید حالا حالا ها مونده این آدما رو بشناسی.
  • خیلی زورم میاد لورا...خیلی. دلم میخواد خفش کنم. تا دیروز آرزوی یک لحظه دیدنش حتی توی خواب رو داشتم...ولی امروز کفرمو دراورد. لورا خیلی اذیت شدم این یکساله.
میدونم حمید.
  • آخه کسی نیست بیاد بگه حمید چیکار باید میکرد که نکرد؟ لورا نمیدونم چه احساسی نسبت بهش داشته باشم؟
  • نیازی نیست احساسی داشته باشی. بهش فکر نکن.
  • سخته آخه. من چی فکر میکردم و اون چی فکر می کرده؟ واقعاً که! من توی این چند ماه چی کشیدم و اون چی کشیده؟ واقعا زورم میاد اینهمه برای کسی گریه کنی...دعا کنی براش و لحظه های قشنگتو خراب کنی برای نبودنش، بعد همش نقش بر آب بشه. یعنی خدا چه جوری میخواد عدالتو برقرار کنه؟
حالا گریه نکن. واقعاً کار خیلی اشتباهی مرتکب شده. واقعا خودمم موندم چی بگم. اصلا با عقل جور درنمیاد!
  • باورم نمیشه...باورم نمیشه....چقدر کار خدا سخته!
پاشو حمید یه آبی به سر و صورتت بزن سرحال بشی.
  • امشب به خدا میگفتم آخه پس کی میخوای جوابمو بدی؟ پس کی میخوای جواب این مهربونیا و صداقتهای منو بدی؟ کی میخوای پاداش این همه حسن نیتها و رنج کشیدنهامو بدی؟
حمید اشکمو در نیار. نمی دونم چی بگم. امشب منم دلم گرفته.
  • نه دیگه لورا تورو خدا. تو دیگه نه.
آخه وقتی میبینم تو اینطوری هستی یه جوری میشم.
  • یعنی حق ندارم اینجوری باشم؟
چرا حق داری. کاملا درکت می کنم. منم جای تو بودم نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت. احساس عجیبیه. ولی هرچی باشه گذشت زمان حلش خواهد کرد.
  • لورا.....خیلی وقته باهات حرف نزدم نه؟
آره.
  • بعضی وقتا غرق میشم توی زندگی. یا بهتره بگم توی منجلاب
حالا ان شاءالله درست میشه. مطلبتو بفرست بیا باهات کار دارم
  • باشه

?حمید | دوشنبه, بهمن 15, 1386 |  پیوند  | 2 نظر | ارسال نظر

... ادامه از وبلاگ آواز روح

حمید: اِ سلام لورا. تو اینجا چیکار می کنی؟

لورا: سلام حمیدم. اومدم ببینم چرا داری اینارو مینویسی؟

حمید: چیه؟ اشکالی داره؟

لورا: اشکال که نه، ولی حواست هست به چیزایی که داری مینویسی؟

حمید: آره لوراجان. خیلی مواظبم که حرفامو طوری بگم که بهش بر نخوره.

لورا: چی شده که داری اینارو مینویسی؟

حمید: لورا واقعاً خودمو مسئول می دونم. اون لطفای بزرگی در حقم کرده. خیلی چیزا ازش یاد گرفتم. درسته که اون همۀ خوبیای منو لگدمال کرد و به فراموشی سپرد ولی اگه این حرفارو بهش نگم واقعاً کم لطفی کردم. اون انسان خیلی پاکی بود. نمیدونم چرا اینجوری شد؟ آخه مگه من چه هیزم تری بهش فروخته بودم؟

لورا: آره یادمه اوایل که میخواستی اونو برای بقیه معرفی کنی، بهش میگفتی لورا!

حمید: آره لورا. من فکر می کردم اون مثل تو یه انسان بزرگ و نجیبیه ولی واقعاً خودشو و شخصیتشو در نظر من و چند نفر دیگه خراب کرد.

لورا: از کجا میدونی اشتباه نمی کنی؟

حمید: می دونم که هر چی دیدم اشتباه بوده. مطمئنم اون همچین انسانی نیست. پس چرا اینجوری کرد؟

لورا: خب بعضی افراد دوست ندارن از خواب بیدار بشن. اکثر اونا ترجیح میدن خواب بمونن. چرا این حرفارو به خودش نمیگی؟

ادامه ی مطلب ...


?حمید | يكشنبه, آذر 4, 1386 |  پیوند  | 0 نظر | ارسال نظر