| X Close | ||
... ادامه از وبلاگ آواز روح
حمید: اِ سلام لورا. تو اینجا چیکار می کنی؟
لورا: سلام حمیدم. اومدم ببینم چرا داری اینارو مینویسی؟
حمید: چیه؟ اشکالی داره؟
لورا: اشکال که نه، ولی حواست هست به چیزایی که داری مینویسی؟
حمید: آره لوراجان. خیلی مواظبم که حرفامو طوری بگم که بهش بر نخوره.
لورا: چی شده که داری اینارو مینویسی؟
حمید: لورا واقعاً خودمو مسئول می دونم. اون لطفای بزرگی در حقم کرده. خیلی چیزا ازش یاد گرفتم. درسته که اون همۀ خوبیای منو لگدمال کرد و به فراموشی سپرد ولی اگه این حرفارو بهش نگم واقعاً کم لطفی کردم. اون انسان خیلی پاکی بود. نمیدونم چرا اینجوری شد؟ آخه مگه من چه هیزم تری بهش فروخته بودم؟
لورا: آره یادمه اوایل که میخواستی اونو برای بقیه معرفی کنی، بهش میگفتی لورا!
حمید: آره لورا. من فکر می کردم اون مثل تو یه انسان بزرگ و نجیبیه ولی واقعاً خودشو و شخصیتشو در نظر من و چند نفر دیگه خراب کرد.
لورا: از کجا میدونی اشتباه نمی کنی؟
حمید: می دونم که هر چی دیدم اشتباه بوده. مطمئنم اون همچین انسانی نیست. پس چرا اینجوری کرد؟
لورا: خب بعضی افراد دوست ندارن از خواب بیدار بشن. اکثر اونا ترجیح میدن خواب بمونن. چرا این حرفارو به خودش نمیگی؟
